بنیامینبنیامین، تا این لحظه: 14 سال و 21 روز سن داره

عشقم بنیامین

روز پدر

ان زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی/اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم/اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است/صبور باش و درکم کن......./یادت نرود که وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم....برای سرگرمی یا خوباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم....وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن/وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم با تمسخر به من ننگر!!!!!!وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری ام نمیکندفرصت بده و عصبانی نشو...///وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارد دستانت را به من بده همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برداشتی.../زما...
3 خرداد 1392

سفر

واسه دومین بار بود که بنیامین میخواست بره سفر.از طرف اداره بابا غلامرضا بهشون    تو شمال  ویلا داده بودن با امکاناتش ما هم تصمیم گرفتیم که باهاشون بریم(اخه منو بابایی پهار سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم ولی با بابایینا جایی نرفته بودیم واسه همینم بهشون گفتیم که ما هم باهاتون میایم.24 اردیبهشت ماه بود که بابا مرخصی گرفت و رفتیم شمال عمه مریم ینا هم بودن...اندفعه که رفتیم دریا بر عکس عید هوا خوب بود و گرم روزی چند بار میرفتیم کنار دریا/ بابایی که کلی شنا کرد و حال کرد البته بنیامین و هم روی دوشش گذاشت و رفت تو اب..خلاصه خوش گذشت...                           &...
24 ارديبهشت 1392

مادر

به سلامتی همه مادرها که هر موقع صداشون می کنیم.می گن: جانم... و هر موقع صدامون می کنه.می گیم:چیه....ها؟؟؟؟..... به افتخار همه ی مادرهای دلسوز و مهربون که عمر و جونیشو نو پای بچه هاشون می ذارن و دم نمی زنن حتی برای یه بار............ مادر من ای تمام هستیم......... تو رو به موی سفیدت قسم ما رو ببخش. به سلامتی همه مامانا...... واسه اینکه همیشه غمهامونو شنید اما هیچ وقت از غمهاش واسمون نگفت. سلامتی مادری که هیکلش به خاطر ما بهم خورد.. به سلامتی مادری که اگه نباشه نمی شه زندگی کرد.حتی واسه یه لحظه........ تنها کسی که وقتی به شکمش لگد می زدیم از شدت ذوق می خندید و منتظر بعدیش میموند.... به سل...
11 ارديبهشت 1392

هفت ماهگی

 7ماهه که مادرت شدم....7ماهه که هر شب به تو نگاه کردم وچشمام رو بستم...7ماهه به محض بیدار شدنم تو بودی جلو چشمام....7ماهه که لذت بردم از بودن کنارت....7ماهه که بوسیدمت.بوییدمت و دیدمت....خدایا ممنون بابت این هدیه ی بینظیر 7ماهه ام....بنیامینم دوستت دارم تا ته دنیا.....                                                                                               پیشرفت های بنیامین در هفت ماهگی:دیگه جلو رفت...
10 ارديبهشت 1392

سیزده بدر

بنیامینم امسال اولین سالی بودکه سیزده بدر کنارمون بود....ما هرسال سیزده بدر مهمون باباجونی هستیم امسال هم مهمونشون بودیم تازه اینکه امسال بنیامین جونم کنارمون هست...هرسال با عموعلی نا میرفتیم البته عمو علینا میومدن سمت خونه ما و به دامن طبیعت وکلی خوش میگذروندیم امسال قرار شدکه ما بریم سمت خونه عمویینا واسه همینم رفتیم پارک ازادگان .....ما بودیم و باباجونینا و عموعلی نا و  عمه صغراو اجی....ناهار خوردیم غروب هم اش خوردیم وکاهو سکنجبین و....تازه پسرم هم ادابشو انجام داد(توی عکساش میبینید)خلاصه خیلی خوش گذشت......                                     &...
13 فروردين 1392

شش ماهگی

نگاهش میکنم و با خود فکر میکنم که چگونه این نعمت خدایی سهمی از زندگی من شده و با امدنش دنیایم را سرشار از شادی و امید کرده است...بارها به خودم میگویم  که خدا تو را به من داده تا قدرتش را و لطفش را به من یاداوری کند و من به خاطر داشتن تو روزی هزار بار از او تشکر کنم...                                                                                                           &nb...
10 فروردين 1392

5ماهگی بنیامین جون

عزیز دلم چقدر زود بزرگ شدی و من نفهمیدم.هنوز در لذت بدنیا امدن تو متوقف شدم و تو با سرعتی عظیم به پیش میروی.بزرگ شدنت از نگاه تو ارزویی بس بزرگ است و از دید من بازگشت به کودکیم و بسیار دلچسب به ایست و صبر کن تا هردو برویم .بگذار لمس کنم وجودت را شادیت را و هر لحظه با هم بودن را...با من بمان در اوج پاکی کودکی در کشاکش بی خیالی و بازی و خواب و ارامش.....                                                                                    ...
10 اسفند 1391

سومین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی

ای یگانه خدای ابدی ام هر چه دارم از وجود توست.از نگاه بی نقصت به من است.از همان مهربانیت...سپاس که این همه به من بخشیده ای.سپاس که لایقم دانسته ای برای مادر شدنم...به خودت میسپارم هر انچه مصلحت توست....برای محسن همیشه مهربان و استوارم...مهربان روزگارم....سپاس در تمام این مدت شبی نبوده که به هنگام بیداری وقتی بنیامین عزیزم مرا بیدار میکند تو با دستان پر مهرت مرا نوازش کردی  و تنهایم نگذاشته ای/حتی نفسی..و مرا دلگرم میکردی که کنارم هستی و مرا غرق این همه مردانگی و وفاداری و عاشقانه هایت...                                           &nbs...
27 بهمن 1391

واکسن 4ماهگی

صبح زود ساعت7.30 با بابایی رفتیم مرکز بهداشت که واکسن چهار ماهگیتو بزنیم زود رفتیم چون بابا بعدش میخواست بره سرکار.اول بردیمت واسه قد و وزن که خدارو شکر خانوم دکتر از قد و وزنت راضی بود خیلی خوب بود بعدش رفتیم که واکسن بزنیم....من که اصلن دل نداشتم گریه پسر طلارو ببینم واسه همین باباجون پاهای شمارو گرفت و خانوم دکتر هم یه امپول زد به اون رون پاهای خوشگل پسری.همین که امپولو واست زد دل من یه ذره شد و اشکم دراومد.خدارو شکر پسرم طاقتش زیاده و زیاد گریه نکرد یه کوچولو گریه کرد و بعدشم رفت تو بغل باباجونش....بعد از اینکه واکسن زدیمو اومدیم بیرون ما رفتیم خونه مامان جونی و بابا هم رفت سرکار بعدازظهر بابا اومد دنبالمون تا بریم خونه تو راه رفتیم که ...
10 بهمن 1391

بنیامین 4ماهه

بنیامین ام  میخواستم بدونی که لذت بخش ترین چیز تو دنیا واسه ما وقتیه که تو به ما نگاه میکنی....تورو بغل میکنیم و بو میکشیمو میبوسیم...پسر خوبم ممنون که به دنیا اومدی و مارو با احساس قشنگ پدرانه و مادرانه اشنا کردی......لحظاتی که با هم هستیم برای ما تمام نشدنی ست باورم نمیشه که اینقدر حس های خوب و بینظیر به ما دادی...                                               پسر گلم امروز 4ماهش تموم شد و رفت توی5 ماه....بسان باد روزها گذشت و پسرم روز به روز بزرگتر شد و شیرین تر.....تو این 4 ماه زندگی من و بابایی رنگ دیگه ای گرفته چون ع...
10 بهمن 1391